وارد خانه که شدیم ...
من به گوشه ای رفتم و وسایلم رو گذاشتم یه گوشه ای ، با خودم لباس راحتی نیاورده بودم بنابراین از کیوان خواستم که برام یه شلوار راحتی بیاره و کیوان که سایزش هیچ رقمه به من نمی خورد به سر لباس های پدر گرامیشون رفت و یه ١یپامه گل و گشاد به ما داد که ۵ تا دیگه اردی توش جا می شد . خلاصه نشسته بودیم که فرهاد اومد با کلی ساز و بند و بساط و بعدشم یواش یواش بردیا و پژمان اومدن که پژمان نامردی نکرد و درام ستشم ورداشت اورد البته بدون طبل بزرگش ( کیک ) که اونم بعدا ورداشت اورد باز
خلاصه جاتون خالی کلی خوش گذشت به ما یه خورده تمرین کردیم ، یه خورده اهنگ زدیم ، یه خورده بازی کردیم ، رفتیم مهمونی خونه نیما اینا پای مری هم شیکسته بود شیطونی کرده بود زیاد به اوشونم سر زدیم و اومدیم بالا دیگه شب شده بود کلی گفتیم و خندیدیم و شادمان بودیم و شب هم ساندویچی بغل هم البته بعد ازکلی شلوغ کردن و اذیت رسانی به دوستان مجاور خوابیدیم
صبح روز بعد پژمان با اعمال شاغه ما رو از خواب بیدار کرد و ما هم بعد از اون حالشو با درامزش گرفتیم ( ویدئوشم در یوتیوب موجوده : دی ) خلاصه از خواب بلند شدیم و من رفتم تو اشپزخونه و یک املت و نیمرو مشتی درست کردم همچین حقاااا زدیم تو رگ و بعدشم چائی خوردیم و شارژ شدیم دوباره رفتیم سر سازو اوازو اینا ....
طرفای ظهر مری و نیما براشون مهمون اومده بود بعدش مهموناشون هم که بچه های رله ای بودن اومدن بالا پیش ما که کلی خندیدیم و بازی کردیم و دیگه ساز زدیم و تا دم غروب که اونا خدا حافظی کردن رفتن و ما هم تک تک بارو بندیلمونو جمع کردیم تا اومدیم خونه هامون ......
به امید کمپ راک بعدی
روز ٨ ام ماه رمضون سال ١٣٨٩ بود ... از درس و تحصیل دانشگاه بعد از کلی مشکلات و درد سر خلاص شده بودم . دو هفته پیش از این تاریخ من کلی مشکلات برام پیش اومده بود که لازم نیست بحثی راجع بهش بکنم و اینکه گوشی موبایلم هم یه جورائی پوکیده بود و خبر از کسی از دوستانم نداشتم تا روز قبل همون تاریخ که من تازه گوشیم از بیمارستان اومده بود و صحیح و سالم شده بود .
اس ام اس فرهاد : شما به یک مهمانی دعوت شده اید ۵ شنبه . قرمز و سفید ، قرمز = هات و سفید = کول ساعت ٧ اینجا باش
من طبق معمول گوشیمو ندیدم که اس ام اس اومده . فرهاد زنگ زد گفت خوندی گفتم که نه گفت بخون . من که خوندم اس ام اس رو ولی نفهمیدم چی به چیه ماجرا داشتم حلاجی می کردم قضیه رو که خودش زنگ زد و گفت چی به چیه منم قبول کردم و گفتم می بینمت
از اون موقع که تلفن قطع شد من به تکاپو افتادم که با خودم یه پلاس وان ببرم ولی به هر دری زدم به هر چی دختر می شناختم رو انداختم که هیچ کس حاضر نشد با من بیاد ( که این اولین بارشون نبود که خودشونو .... لا اله الا الله ) خلاصه مثل همیشه یالقوز اماده ی رفتن به مهمونی شدم .
نمای بیرونی - خونه ی فرهادینا : نزدیک خونشون نگران برای پیدا کردن جای پارک ، ایول یک جای پارک عالی ،پارک کردم ولی ١٠ دقیقه زود تر رسیدم تو ماشین نشستم تا دقایق سپری بشه .... ناگهان در خونه فرهاداینا باز شد و فرهاد دوان دوان به طرف ماشینی که پارک بود رفت و وقتی برگشت من پیاده شدم و بعد از روبوسی وارد خانه شدیم .
مهمونا هیچکی نیومده بود فقط دو تا از دوستای صمیمی فرها بودن که برای کمک کردن اومده بودن و خیلی هم من از اشنا شدن باهاشون خوشحال شدم ....
منتظر موندیم تا یکی دیگه از دوستان رسید و افطارشد و افطار کردیم و منتظر بقیه شدیم که کم کم همه اومدن . جمع جمع خوبی بود همه ی مهمونا باحال بودن و خارج از تصور اکثرأ قرمز پوش بودن که تو جمع به نظر من فقط یک نفر لایق بود که قرمز بپوشه که پوشیده بود . خلاصه کلی زدیم و رقصیدیم و شب رو به سر رسوندیم
اخر شب با فرهاد و کیوان چند تا اهنگ زدیم و باش خوندیم و خوندنو تمام
من خیلی نیاز به این دور هم بودن داشتم و این تنها دلیلی هستش که اینجا نوشتمش تا همیشه یادم بمونه خاطرش . البته تنها دلیلش هم نیست ...
با سلام به دوستانی که فکر کنم خودم باشم فقط و از اینکه ننوشتم چند وقت اخیر از خودم عذر می خوام ...
کمپ راک یه ایده ی خیلی جالب بودش که یکی از بروبچز برای تعطیلات عید پیشنهاد دادش و خیلی هم مورد استقبال ما قرار گرفتش .
روز اول عید پژمان به من زنگ زد و گفت که قراره روز 4 فروردین امسال یعنی 1389 ، همه بچه ها خونه ی کیوان اینا جمع بشیم و به مدت 3 روز تا انتهای هفته اونجا باشیم با هم ، و صبح تا شب و شب تا صبح کارمون ساز زدن و موزیک گوش دادن و همه ی مسائل مربوط به موسیقی باشه . من با این برنامه کلی حال کردم و گفتم از نظر من خیلی خوبه و اینکه " وی ویل راک د ورلد " و از این حرفا قرار مدار ها گذاشته شد و ما منتظر روز موعود شدیم .
روز 4 فروردین من صبح با برادرم و برادر زنش و باجناقش رفتیم کوه و بعدش طرفای 12 ظهر اومدیم پائیین و داداشم منو ساناز ( گیتارم ) و گذاشت دم خونه ی کیوان اینا . که رفتیم اونجا . زنگ زدم دیدم کیوان رفته خرید با نیما ( همسایه پائینیشون ) گفتن که الان می رسیم . من نشستم سر پله ی خونشون تا بیان ، چند دقیقه بعد سرو کلشون پیدا شد و بعد از کلی ماچ و بوسه و تبریک سال نو ما وارد کمپ راک شدیم .
قرار نیست این وبلاگ توش گلایه و گریه زاری و اینا توش باشه ولی خوب باید یه سری چیزا روشن سازی بشه برا همین جائی بهتر و تو دید تر از اینجا ندیدم .
چند وقتی می شه بعد مسافرت من خبرائی شده که تیره و تاره من اصلا این اب و هوا رو دوست ندارم . تو زندگی من خیلی ها اومدن ، خیلی ها کوله بارشون و باز کردن خیلی ها باز نکرده دوباره قصد سفر کردن تنها یک یار بود که تو بدی و خوبی با من بود .
هروقت ناراحت بودم خوشحالم می کرد ، هر وقت خوشحال بودم با من می خندید . از اون موقعی که من یادم میاد کنارم بوده . شاید دلیل اینکه من دوسش دارم بخاطر اینه که تو واقعیت کنارم نیس ولی همیشه تو فکرمه . شاید تو دنیای واقعی بودیم اینقدر خوب نبودیم
... من خیلی سختی ها و بدی ها و خوبی ها رو بدوشم کشیدم . خیلی چیز ها که تو دلم بوده کتمان کردم . خیلی جا ها فرار کردم فقط برای اینکه ذهنیت خوبم از این دوست خوبم و این هم صحبتی به خاطر بی مسئولیتی من نسبت به عشق به امری تبدیل نشه که با عث رنجش اون و خودم بشه که بخوام یا نخوام این اتفاق افتاده .
به هیچ وجه من نمی خوام اون ذهن زیبا و اون قلم مهربون رو از کنارم دور ببینم . ولی می خوام که زندگی ادامه پیدا کنه مثل خیلی سالهای قبل مثل بازی های کودکانمون . دوست ندارم که با بزرگ شدن ما مشکلات دوستی ما بزرگتر بشه .
در کل من احساس نارضایتی از اتفاقات اخیر می کنم و احساس می کنم عزیز ترین مهمان قلبم رو ناراحت کردم .
اتاق شما رنگ شده ترو تمیز با یه گلدون پر از گل رز قرمز با ویو عالی
با پرده های ابی اسمونی اماده ی تحویله ، سنا و جکوزی و اینا هم همه چی داره خودت می دونی دیگه اکازیونه
. کلیدشم همینجاس زیر فرشه برش دار بیا تو .
همیشه جات خالیه ...
سلام
من دوباره به سرم زده که کارای عجیب قریب بکنم
. از اون کارائی که همیشه برای مدت یک هفته شروع می کنم و یهو ولش می کنم .
من نویسندگی رو دوس دارم ولی حسش نیس چیزی بنویسم
همین دیگه مطلب جدید همین بود
